جز خدا هیچ جوهری قابل تصور نیست
گزاره رسمی
جز خدا، هیچ جوهری نمیتواند داده یا تصور شود. خدا هر صفتی را داراست (تعریف ۶) و ضرورتاً وجود دارد (P11). هر جوهر فرضی دیگر باید با صفتی توضیح داده شود — اما هر صفت از پیش به خدا تعلق دارد. دو جوهر با صفت یکسان محال است (P5). بنابراین خدا تنها جوهر است.
به زبان ساده
این لحظهای است که وحدتگرایی قفل میشود. خدا از پیش هر صفتی را ادعا کرده است (معنای «مطلقاً نامتناهی» همین است). اگر بخواهید جوهر دومی فرض کنید، حداقل به یک صفت نیاز دارد — اما هر صفتی را انتخاب کنید، خدا از پیش آن را دارد، و P5 میگوید دو جوهر نمیتوانند صفت مشترک داشته باشند. پس حتی تصور جوهر دوم هم ممکن نیست. جهان خدا بهعلاوهی جواهر دیگر نیست؛ جهان خداست، نقطه. هر چیز دیگر حالت است.
چرا این نتیجه میشود
خدا به عنوان دارای صفات نامتناهی (یعنی همهی صفات) تعریف شد (gs-04) و ضرورتاً وجود دارد (gs-12). هر جوهر دوم حداقل به یک صفت نیاز داشت، اما P5 (gs-07) مانع اشتراک دو جوهر در یک صفت میشود. چون خدا همهی صفات را دارد، صفتی برای جوهر رقیب باقی نمیماند. وحدتگرایی نتیجه میشود.
در طبیعت دقیقاً یک جوهر وجود دارد: خدا.
اگر فقط یک جوهر وجود دارد، آیا هنوز معنایی دارد آن را «خدا» بنامیم؟ این نام چه کاری انجام میدهد؟