جوهر مقدم بر تعیّنات خود است
گزاره رسمی
جوهر بالطبع مقدم بر تعیّنات خود است. چون حالات در جوهر وجود دارند و از طریق آن تصور میشوند (تعریف ۵)، در حالی که جوهر در خود هست و از طریق خود تصور میشود (تعریف ۳)، جوهر باید هم از نظر هستیشناختی و هم مفهومی مقدم بر هر حالتی باشد.
به زبان ساده
این نخستین حرکت واقعی استدلال است و تقریباً بلافاصله از تعاریف نتیجه میشود. حالات به جوهر نیاز دارند همانطور که امواج به آب نیاز دارند — نمیتوان تعیّن را بدون آنچه تعیّن مییابد داشت. جوهر از سوی دیگر به هیچ حالت خاصی نیاز ندارد تا باشد. تقدم اینجا دربارهی زمان نیست؛ دربارهی وابستگی است.
چرا این نتیجه میشود
بنا بر تعریف حالت (gs-03)، حالات در چیز دیگری وجود دارند و از طریق آن تصور میشوند — یعنی جوهر. بنا بر تعریف جوهر (gs-01)، جوهر در خود هست و از طریق خود تصور میشود. پس جوهر هم از نظر منطقی و هم هستیشناختی مقدم است: حالات به آن وابستهاند، اما آن به حالات وابسته نیست.
جوهر در نظام هستی و فهم مقدم است؛ حالات به آن وابستهاند، نه برعکس.
اگر جوهر مقدم بر همهی حالاتش است، آیا این بدان معناست که جوهر میتواند بدون هیچ حالتی وجود داشته باشد؟